خرید بک لینک
بعد از کلی بدوبدو برای خریدبالاخره 24 خرداد و عروسی پسردایی سعید هم رسیدروز یکشنبه کل خونه رو برق انداختم و کلی لباس و وسایل لازم برای عروسی رو جمع و جور کردمدوشنبه ظهر راهی خونه آبجی شدم تا با هم آماده شیم و بریم حنابندونحسابی رقصیدیم و به جبران این چند وقتی که خبری از جشن و دورهمی نبود کیف کردیمشبش رو رفتیم خونه مامان و باباسه شنبه هم حسابی درگیر آماده شدن بودیمیه لباس مشکی بلند آستین دار پوشیدمهمسر هم بالاخره بعد اصرارای من یه کت و شلوار مشکی خریدتا رسیدیم تالار همزمان عروس و دوماد هم اومدنکلی رقص خوشگل کردنرقص های دونفره طراحی شدهمن از اول تا آخر مراسم نیشم باز بود از ذوقیه رقص هم عروس و خواهرشوهر و دخترخاله دومادبا هم انجام دادن واقعا باحال بود گل هایی که می ریختن رو سر عروس و رقص جذاب شونبعد هم کلیپی که توی باغ ضبط شده بود پخش کردنبامزه و عاشقانهما هم از خجالت خودمون دراومدم و کلی رقصیدیمچندتایی عکس انداختیم و پذیرایی شدیمبعد هم خونه پدرعروس و پدر دوماد که داییم باشن رفتیم و عروسی تموم شدپاتختی هم به صرف ناهار رفتیم خونه دایی و به رسم خیلی قدیما یه سر هم خونه عروس و دومادیه خونه جمع و جور با تم طوسیبهشون تبریک گفتیم و یه عالم آرزوی خوشبختی کردیم براشونبرگشتیم خونه مامان و بابا و یه کوله بار لباس رو جمع کردیم و پیش به سوی زندگی خودمونسه روز مشغول عروسی و مراسمای قبل و بعدش بودیمکلی حالم رو خوب کردعروس و دوماد خیلی جوون که ایشالله یه عالم روزای خوب کنار هم داشته باشنتوی هر لحظه اش روزای گذشته خودم رو تصور می کردم و تجدید خاطرهایشالله همیشه مراسم شادی باشه برای همه

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 مرداد 1401 ساعت: 6:56

سلام سلامنمی دونم چی میشه که با وجود خونه بودن و سرکار نرفتن نوشتن هام انقدر کم وبی نظمهالبته که اتفاق خاصی نیست و همین روزمره هاستهفته پیش پنج شنبه طبق روال هر دو هفته مون منتظر بودم خواهرا خبر برن بریم خونه مامان وباباکه خواهر وسطی گفت گلسا واکسن زده و حال نداره باشه برای یه روز دیگه واینجوری شد که برنامه پنج شنبه کنسل شدصبح جمعه یا بهتره بگم ظهر جمعه بیدار شدیم و با همسر ناهار خوردیمگلدون هام رو با هم بردیم پشت بوم و یه تمیزکاری و آبیاری حسابی شدنبعدش هی فکر کردیم یه وری بریم ولی بدون ماشین سخت بود واقعاچند تا پیشنهاد دادیم چیتگر امامزاده صالح تجریش و...که در نهایت  تصمیم گرفتیم به سمیه اینا هم بگیم و با هم بریمزنگ زدم و گفت که با عمه اش اینا قرار شام توی پارک دارن خیلی خیلی اصرار که حالا امروز رو شما هم بیایید با ما باشید یه روز دیگه با هم میریم تهران رو می گردیمماه متصمیم گرفتیم بریم باهاشونو البته چون هنوز زود بود و همسر نیاز به خرید لباس داشت زدیم بیرون و کلی گشتیم و براش لباس و کتونی خریدیم وبعد رفتیم خونه سمیه اینا و با هم رفتیم یه پارک خیلی نزدیک به خونه شون خیلی معمولی گذشت و در واقع توی دلم پشیمون بودم که ملحق شدیم بهشون وکاش خودمون می رفتیم یه وریولی قسمت قبل وبعدش یعین خرید و پیاده روی طولانی شبونه اش عالی بودشنبه صبح خواهرا خبر دادن میرن خونه مامان و بابامنم سریع آماده شدم و رفتمالبته خواهرا غروب اومدن و کلی گپ زدیم ویه سر هم رفتیم بیرون و من سبزی خرد کن خریدم گاهی واقعا لازمم میشدبرای ناهار فردا هم دوغ محلی خریدیم و همون جا فروشنده اش نفری یه لیوان بهمون داد که واقعا مزه داد و خیلی خوشمزه بودیه شام دسته جمعی خوردیم و بعدش به پیشنهاد بچه ها کلی پانتومیم و

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 مرداد 1401 ساعت: 6:56

صفحه بندی